امیرمحمدامیرمحمد، تا این لحظه: 17 سال و 10 ماه و 16 روز سن داره

خاطرات دخترعزیزم آیداوکوچولوی دوست داشتنی امیرمحمد

عقیقه

1392/5/4 16:59
نویسنده : مامان محدثه
112 بازدید
اشتراک گذاری

روز دوم تولد پسرم از بیمارستان مرخص شدیم ،روز سرد پاییزی بود اما برای ما از بهار هم بهتر بود .

سوار ماشین شدیم وبه سمت خونه ی مامان رضا رفتیم .آنجا گوسفندی را جلوی پایمان کشتند والبته قبلش دعای عقیقه را خواندند.

بار خدایا استخوانش را به جای استخوان او،گوشتش را به جا گوشت او،خونش را به جای خون او،ومویش را به جای موی اوعقیقه می کنم.

وقتی یه مادری فرزندی رو به دنیا میاره مثل این میمونه که قلبش رو از سینه در آوردن وبه اون دوتا پا دادن وتمام این مدت این قلب مادر است که جلوی چشمشون داره زندگی می کنه وبزرگ می شه .

قلبم ،جانم ،پسرم می سپارمت به خدا،ان شا ءالله درپناه حق باشی.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)